بـــــــــــو بـــــــــو بــــــوبــــو بـــوبــو بو و و و و.....
حتما فکر کردین میگم بو میاد؟؟؟نـــــــــــــــــه نـــــــه نــه نه.... منظورم از این همه بوبویی که نوشتم اژیر اقا پلیس ست.... یه لحظه صبر کنین الان تعریف میکنم قضیه رووو... شنبه از دلتنگی زیاد واسه خانوادم ،از همسری درخواست کردم بریم یه سر پیش مامی اینا. میدونستم زبون روزه رانندگی سخته واسه همسری ولی دلم یه ذره شده بود.همسری هم مثل همیشه ما رو شرمنده مهربونیش کرد و واسه اینکه ما رو از دلتنگی در بیاره ،راهی شدیم به سمت کاشان.ساعت 4 بعد از ظهر بود که راه افتادیم.داداشمم همراهمون بود.خیلی خوش گذشت و از همه مهمتر اینکه از دلتنگی شون در اومدم.جاتون خالی تا ساعت 2 شب اونجا بودیم. هوا...
نویسنده :
یکی از ما
14:49


