من و همسری+نی نی

بـــــــــــو بـــــــــو بــــــوبــــو بـــوبــو بو و و و و.....

  حتما فکر کردین میگم بو میاد؟؟؟نـــــــــــــــــه نـــــــه نــه نه....  منظورم از این همه بوبویی که نوشتم اژیر اقا پلیس ست....  یه لحظه صبر کنین الان تعریف میکنم قضیه رووو... شنبه از دلتنگی زیاد واسه خانوادم ،از همسری درخواست کردم بریم یه سر پیش مامی اینا. میدونستم زبون روزه رانندگی سخته واسه همسری ولی دلم یه ذره شده بود.همسری هم مثل همیشه ما رو شرمنده مهربونیش کرد و واسه اینکه ما رو از دلتنگی در بیاره ،راهی شدیم به سمت کاشان.ساعت 4 بعد از ظهر بود که راه افتادیم.داداشمم همراهمون بود.خیلی خوش گذشت و از همه مهمتر اینکه از دلتنگی شون در اومدم.جاتون خالی تا ساعت 2 شب اونجا بودیم. هوا...
9 مرداد 1392

این قافله عمر عجب میگذرد....

  امروز به خودم اومدم و دیدم 20 روز از ماه مبارک رمضان گذشت. انگار همین هفته پیش بود که اماده شدیم واسه آغاز ماه رمضان. خلاصه که روز های عمرمون خیـــــــلی دارن زود میگذرن. دیشب همسری ازم خواست که واسه این شبها ،برم واسش پیراهن مشکی بخرم. منم امروز رفتم پاساژ. کلی از این مغازه به اون مغازه رفتم. ولی اون پیراهنی که من میخواستم پیدا نشد.اخرین مغازه ها بودم که یه پیراهن چشمم رو گرفت خیلی خوب نبود ولی بد هم نبود. پخلاصه مغازه دار با کلی زحمت رفت پشت ویترین و برام اورد. مشکی بودنش چشمم رو گرفت اخه بقیه پیرهنا خیلی بوووووور بودن. یه چند تا سنگ تزئینی روش بود که دلم رو زد.ولی فروشنده گفت که میشه سنگ هاش...
9 مرداد 1392

ذوق مرگ شــــــــــــــــــدم...

  تقریبا 2 هفته ی پیش رفتم توو حیاط که به گلها آب بدم کـــــــــــــــــــه....... که دیدم یه تخم شکسته کوچولو ،افتاده کنار یکی از گلدونا. سریع رفتم به سمته (یا کریمی) که رو مهتابی حیاط لونه درست کرده بود. بله درست حدسیده  بودم. 2تا تخم توو لونشون بود.خیلی خدا خدا میکردم که اون ها هم مثل این نشکنن. خلاصه که فکر کردن به اینده اون تخم های کوچولو خیلی شادم میکرد. آخی جــــــــــــــیک جـــــــــــیک جــــــــیک جــــیک جــیک جیک من عاشق جوجو ام. فرقی هم نمیکنه از چه نوعی باشه. مرغابی باشه یا مرغ یا گنجشک و..... سعی میکردم هر روز به مامان جوجو ها سر بزنم و حیاط رو بررسی کنم ، واس...
9 مرداد 1392

تنبل خانم

    سلام عزیزان مهربون.امیدوارم به خاطر این همه تاخیر منو ببخشین. از عید فطر تا حالا.اوووووووووووووه............. شدم مثله بچه تنبل ها که همه درسهاشون انباشته میشه رو هم تا شبه امتحان. منم همین حسو دارم.خیلی از اتفاقات قشنگم توو این چند وقت به ثبت نرسیده. تا اینکه امروز تصمیم گرفتم بنویسم.بنویسم اما بدون توضیح.مختصر و مفید          مسافرت در تعطیلات عید فطر   جاتون خالی یه مسافرت دسته جمعی خوشمزه رو تجربه کردم. مقصدمون غرب کشور بود.واااای نمیدونین چقدر با حال بود.چه اب و هوایی داشت. عجب زیبایی هایی.چشمه هایی که از دل کوه جاری میشدن. دشت ها،کو...
9 مرداد 1392

من اووووومدم...

  سلااااااااااااااااااااااااام.بلاخره اومدم... سریع میرم سراغه اصل مطلبام... ٥شنبه مهمونیم به خوبی و خوشی گذشت.ساعت ١٢ به بعد بود که دیگه کم کم مهمون جونامون رفتند.خاله به همراه همسرشون اخر از همه داشتند میرفتند که من گفتتتتتم:کجـــــــــــا؟؟؟؟ بریم توو خونه کارتون داااارم... دوباره کشوندمشون توو.گفتم بیاید برنامه ریزی کنیم فردا بریم یه جااااااایی. در حاله تفکر بودیم که به کجا برویم،که خاله فرمودند همدااااان. من و همسری همدان رفتیم.جایه خیلی قشنگیه.بعد با نظر خاله موافقت شد.ولی همسری گفت یه روز خیلی کمه....منم که عشقه سفرهای یه دفعه ای.گفتم خوب همین الان بریم.... همسری و برادرش ظاهرا پذیر...
11 تير 1391

وااااای که چقدر دلم واسه بومه نقاشیم تنــــــــگ شده

  موووووووخامـــــــــــش...... وای نمیدونین نقاشی با رنگ روغن چه حااااااااااالی میده... بازی با رنگا به ادم نشاط میده، میبرتت توو یه عالمه دیگه... همش دارم لحظه  شماری میکنم که ،کی شنبه میاد برم کلاس. خوبه این دو روز مشغولم و زود میگذره برام... از همین جا میخوام از خاله جونم تشکر و قدر دانی کنم که با منتقل کردن هنرنقاشی  و حس قشنگش  به من،منو داره با یه دنیای دیگه اشنا میکنه.خاااااله جونم ممنوووووووووووووون. خیییییییلی گلی   ...
8 تير 1391

مهمونیه دوره ایمون...

  سلام به همه مامانا و همه اونایی که در ارزوی مامان شدنن... امروز دومین جلسه کلاس نقاشیم بود .خدا رو شکر همه چیز داره خوب پیش میره تا الان که از کاره خودم لذت بردم .البته یه نمه اعتماد به نفسم زیاده...فقط یه نــمـــــــــــه.... پایان کلاس همسری اومد دنبالم.واسه مهمونی فردا شب خرید داشتیم.من توو ماشین نشستم        و همسری لیست به دست رفت داخل فروشگاه...                      بعد با کلی خرید اودیم خونه،چون حوصله بقیه کارامو نداشتم، تصمیم گرفتم مواده ساندویچ فردا شب رو...
8 تير 1391

دادگاه خانواده....

         سلام دوستای مهربونم.ممنون که بهم سرزدین.ببخشید این چند روز سرم  خیلی شلوغه ... دیروز استادم بهم زنگ زد و ازم خواست که برم دادگاه کمکش گفتم باید با همسری مشورت کنم.همسری که اومد خونه موضوع رو باهاش در میون گذاشتم... رضایت داد که برم. دیروز رفتم دادگاه.واااااای نمیدونین چقدر شلوغ بود.متاسفانه نامه های طلاق زیادی توسط استادمون امضا شد. البته نا گفته نمونه مشکل دو نفرم حل کردیم...هوووووررااااا استادم ازم خواست که ٤ شنبه رو  هم برم اما نمیتونم چون ٥ شنبه مهمونی دارم.همون مهمونیه دوره ای.حالا نوبت منه... از صبح که...
6 تير 1391