ذوق مرگ شــــــــــــــــــدم...
تقریبا 2 هفته ی پیش رفتم توو حیاط که به گلها آب بدم کـــــــــــــــــــه.......![]()
که دیدم یه تخم شکسته کوچولو ،افتاده کنار یکی از گلدونا.
سریع رفتم به سمته (یا کریمی) که رو مهتابی حیاط لونه درست کرده بود.
بله درست حدسیده بودم.
2تا تخم توو لونشون بود.خیلی خدا خدا میکردم که اون ها هم مثل این نشکنن.
خلاصه که فکر کردن
به اینده اون تخم های کوچولو خیلی شادم میکرد.
آخی جــــــــــــــیک جـــــــــــیک جــــــــیک جــــیک جــیک جیک
من عاشق جوجو ام.
فرقی هم نمیکنه از چه نوعی باشه.
مرغابی باشه یا مرغ یا گنجشک و.....![]()
سعی میکردم هر روز به مامان جوجو ها سر بزنم و حیاط رو بررسی کنم ،
واسه اینکه خیالم راحت بشه از وجود تخم هایی که زیر مامیشونن.
بیچاره مامیه تک و تنهاست.خبری از باباهه نیست.
هر وقت بهشون سر میزنم مامیه رو تخم ها خوابیده.
خلاصه خبری که باعث ذوق مرگ شدن ماشد این است کــــــــــــــــــــــــه.....
که جوجو ها تخم خود را شکستند و از خانه بیرون جستند.![]()
![]()
وااااااااااااای ایقده ذوق کردم وقتی بعد از این همه انتظارم،دیدم مامیشون داره به جوجوها غذا میده.
بلـــــــــــــــــه جوجو هــــــــــــــا..........فینگیلی ها دو تا هستن.
از شدت ذوقم همچین در رو باز کردم که برم پیششون که مامیشون پرید.
منم از فرصت استفاده کردم و رفتم کلی باهاشون حرف زدم.
بعد از کلی خوش آمد گویی ،به ذهنم رسید که واسشون غذا بزارم توو باغچه.
فقط دعا کنین مامانه ببینه غذاها رو آخه میدونین که یا کریم ها یه نمه......
خب دیگه برم یه سر دیگه بهشون بزنم ببینم مامیشون اومد یا نه.
فعلا با اجازه

ذوق مرگ شــــــــــــــــــدم...
