این قافله عمر عجب میگذرد....
امروز به خودم اومدم و دیدم 20 روز از ماه مبارک رمضان گذشت.
انگار همین هفته پیش بود که اماده شدیم واسه آغاز ماه رمضان.
خلاصه که روز های عمرمون خیـــــــلی دارن زود میگذرن.
دیشب همسری ازم خواست که واسه این شبها ،برم واسش پیراهن مشکی بخرم.
منم امروز رفتم پاساژ.کلی از این مغازه به اون مغازه رفتم.
ولی اون پیراهنی که من میخواستم پیدا نشد.اخرین مغازه ها بودم که یه پیراهن چشمم رو گرفت
خیلی خوب نبود ولی بد هم نبود.
پخلاصه مغازه دار با کلی زحمت رفت پشت ویترین و برام اورد.
مشکی بودنش چشمم رو گرفت اخه بقیه پیرهنا خیلی بوووووور بودن.
یه چند تا سنگ تزئینی روش بود که دلم رو زد.ولی فروشنده گفت که میشه سنگ هاشو از پیرهن جدا کرد.
خلاصه فروشنده مشغول شد به جدا کردن سنگ ها.
در حین کار هم ناله میکرد از کاسبیش کساد و مرغ و خروس هایی که به دلیل اون ها نتونسته بره مسافرت.......
آآآآآآآآآآآآآآآآآآخ .این شکلی شده بودم
.
مخه نداشتم داغ کرده بود
نــــــــــه .....مثله اینکه اتیش گرفته بوده....
خلاصه پیراهن رو خریدیم با کلی ذوق که بلاخره همسری پیراهن مشکی دار شد.
بیچاره خیلی وقته که بهم گفته ولی دست و دلم به خرید پیرهن مشکی نمیرفت.
خلاصه که اومدم خونه دیدم ای واااااااااااای این که ظاهرا به همسری کوچیکه .
هی مینداختم روی پیرهنای دیگش ،توو مقایسه خیلی از اونها کوچکتر نبود ولی وقتی خودم میپوشیدم تقریبا اندازه خودم بود .
همسری اومد پیرهن رو بهش دادم که بپوشه.
بـــــــــــــــلــــــــــه بهش تنگ بود.
انقدر من محو مشکی بودن و دوخت تمیز این پیرهن شده بودم که خیلی به این توجه نکردم که اندازش......................
اقا فروشنده بیچاره از بس این چند روز فروش نداشت که گفت خانم اگه نخواستیش پس بیار.
ولی من که دیگه روم نمیشه با اون همه زحمتی که اقا کشید
و قضیه مرغ و خروس هاش،برم پسش بدم.
تا حالا پیرهن و تیشرت های زیادی واسه همسری خریدماااااااا.
ولی نمیدونم چرا این سری اینجور شد.حالا قراره بعد از ظهر واسه خرید پیرهن با هم بریم بیرون .
میخواین بدونین الان چه شکلیم؟؟؟
![]()
اخه با کلی منت 30 هزار پولش رو دادم حالا چی کارش میتونم بکنــــــــــــــــــــــــــــم....
میدونین الان دوست دارم چی کار کنم
؟؟؟
سنا خشن میشود

این قافله عمر عجب میگذرد....
