من و همسری+نی نی

واااااای.خسته شدم از غذاهای ....

  اخ که دیگه دلم غذای پختنی نمیخواااااااد. پس حالا چی درست کنم ناهار؟  اهااااان.فنییدم. ابدوغ خیار .ولی همسری چی؟اون که اینو غذا نمیدونه.بازم باید بفکرم اوووووم چی بپخم؟کوکو سبزی،اره خودشه اینا فکرایی بودن که صبح حسابی ذهنمو مشغول کردن.جاتون خالی ظهر یه ابدوغی خوووردیم که بعدش از ضعف از حال رفتیم .بعد که بیدار شدم احساس گرسنگی شدیدی داشتم.جاتون خالی بلال درست کردم ولی چون تینا بودم  بهم نچسبید.(جای همسری خالی بود) بعد یه دوش گرفتم تا برم خونه مادر شوهرم.از مشهد اومده امروز.قربون امام رضا،مامان می گفت خیلی شلوغ بود.راستی ما تو شهر خواهر امام رضا زندگی میکنیم.شهر زی...
25 خرداد 1391

اجازه؟؟؟؟ما اومدیم

    سلاااااااااااام   سلام به همه مامانا،سلام به اونایی که در ارزوی مامان شدنن. انشاالله خداجون خیلی زودیه گل خوشبو بهتون هدیه کنه     دوتام خوبه هاااااا...... یکم در مورد ما دو تا:من سنا ٢٢ ساله و همسری ،٢٤ ساله.در تاریخ٢١/٤/٨٨ بود که خداجون دستمو گذاشت تو دسته یکی از بهترین بنده هاش.  ما یکساله که زندگی مشترکمون رو اغاز کردیم.من درسم تازه تموم شده و فعلا مشغول خانه دارییم   وهمسری مشغول درس وکار. من میخوام اینجا لحظات شیرینه زندگیمون رو ثبت کنم.وبا پشت کردن به دقایق تلخ به پیشواز بهترینها وقشنگترینها ...
24 خرداد 1391