من و همسری+نی نی

محرم آمد

                      محرم آمد و شوری دگر گشته هویدا          همه جای زمین و آسمان مبهوت و شیدا          محرم آمد و غم ها نشسته بر وجودم          دوباره حسرت کرب و بلایی که نبودم       عزیزانم توو این شبهای قشنگ یاد ما هم باشین (التماس دعا) ...
17 آبان 1392

بیست و نهمین ماهگرد عرووووووسیمون

  امروز بیست و نهمین ماهگرد عروسیمون بود.من و همسری از روز اول آشناییمون   هر رویداد مهمی رو،در هر تاریخی توو ذهنمون به ثبت رسوندیم.   اوووووووووه کلی تاریخ رو ثبت کردیم تا یاداوری اونها،بهانه ای باشه واسه رفتن به   خاطره ها و هدیه خریدنهامون بهانه باشه واسه ابراز عشق بی پایان،   تبریک گفتن این روزها یه جور حسه قشنگی رو به ما میده.   یه حسی که  شورو شوق عشقمون رو چندین برابر میکنه.به ندرت پیش اومده   که  توو این ٤ سال و ٤ ماه ،این تاریخ ها فراموشمون شه.   امااااااا   امااااااا   امااااااا   به این دلیل ک...
12 آبان 1392

وشکرو نعمت الله

  سلام به همه شما خوبان.   این روزها حسابی سرم شلوغه.   ببخشید که مدت هاست ننوشتم   به جاش الان اومدم با کلی خبـــــــــــــــــــــــــــــــر!!!!!   فقط چون خیییییلی خیییییلی خییییلی ذوق دارم تا به شرح یه روزه خییییییلی خییییلی خییییلی قشنگ برسم،مجبورم فقط کلیات خبرهامو بنویسم خوووووووب ١ ٢ ٣ شروووووع   ١)کلاس زبان ثبت نام کردمو حسابی درس میخونم.الان ترم ٤ هستم   ٢)ماشینه عزیزمون رو عوض کردیم ٢٠٦ مون خیلی یکدفعه ای  شـــــــــــــــد إل 90.که اول دوسش نداشتم،اما الان رابطم باهاش بهتر شده   3)توو این چند وقت که ننوشتم...
12 آبان 1392

داســـــــتان

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد آمد. جوان به امید رسیدن به معشوق، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت. روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خو...
24 مرداد 1392

مسافرت عجله ایمون درتعطیلات

ساعت ١٢ روز ٤شنبه،همسری از مغازه زنگید گفت:وسایلو جمع کن دوساعت دیگه میام که بریم شمـــــال   سریع وسایلو جمع کردم وهمه چیزو آماده...   در همین حین بود که مامانم زنگیــــد،گفت چی کار میکنی.با آآآآآه و نااااله   گفتم هیچی توو کمدم دارم دنبال مانتو میگردم و مامی هم طبق معمول   همیشه گفت:ای واااای تو که انقد مانتو داری   آخه هر کدومشون به یه دلیل مناسب این سفرمون نبود   خلاصه بعد از اتمام تماس مامی،به سرم زد برم یه مانتو حتی اگر هم خیلی   زشت بود بخرم.آخه یه چند ماهی هست که دنبال مانتوام....   مانتو های شهرهای دیگه روهم دیدم ولی... &...
20 مرداد 1392

با کمی تاخیر

الهی فطرمان را فاطر روحمان را طاهر امامان را ظاهر وعیدمان رامبارک گردان عاشقان عیــــــدتـــان مبـارک
19 مرداد 1392

تولد در تولد

تولد آبجی گلم و همسر عزیزم نزدیـــــکه          هورااااااا   اول تولد آبجیمه.هنوز براش هدیه نخریدیم   و بعد تولد همسریه.که یه فکرایی براش کردم   از همین جا پیشا پیش تولد همسرم رو بش تبریک میگم.   تـــولـدت مبــــــــارک عشقــــم     ای تماشایی ترین مخلوق در روی زمین  آسمانی میشوم وقتی نگاهت می کنم     همسرم همیشه به وجودت افتخار میکنم.و به خاطر داشتنت شکر گذار خدا جونم هستم و خواهم بود                  &nb...
15 مرداد 1392

عروس کم توقـــــــع

همسر آینده ام: میتوانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم !   اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی ...!   اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند”داماد سر است!” و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود !   اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم !   اگر از تو خانه می خواهم ، به خاطر این است که خود را در خانه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر ...
14 مرداد 1392

داستانه عشقولانه

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواشتر برو من می ترسم   مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!   زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم   مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری   زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی   مرد جوان: مرا محکم بگیر   زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟   مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی   سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم،   اذیتم می کنه   روز بعد روزنامه ها نوشتند   برخورد...
13 مرداد 1392