من اوووومدم....
پس از ١٠ ماه دوباره مینویسم سلااااام. توو این ١٠ ماهی که ننوشتم اتفاقات خوش ونا خوش زیادی داشتیم. اول اینکه همسریم توو این مدت ٩ ماه از خدمت مقدس سربازیشو سپری کرد. وای نمیدونین عجب روزایی بود دوران اموزشیش... ترس از اینکه مبادا بین صحبتهامون تلفن قطع شه. دلهره از اینکه مبادا ٥شنبه بیاد و خبر نیامدن دلدار بیاد و بدترین دغدغه ذهنم این بود که نکنه روزی مجبور شم،مــــــــــن خبر فوت عزیزشو بش بدم.وای روزای سختی رو داشتم.متاسفانه مادربزرگ همسری حالشان چندان مساعد نبود.عمل قلب باز انجام دادن که بعد از اون عمل ...
نویسنده :
یکی از ما
14:34

