من و همسری+نی نی

من اوووومدم....

  پس از ١٠ ماه دوباره مینویسم سلااااام.   توو این ١٠ ماهی که ننوشتم اتفاقات خوش ونا خوش زیادی داشتیم.   اول اینکه همسریم توو این مدت ٩ ماه از خدمت مقدس سربازیشو سپری کرد.   وای نمیدونین عجب روزایی بود دوران اموزشیش...   ترس از اینکه مبادا بین صحبتهامون تلفن قطع شه.   دلهره از اینکه مبادا ٥شنبه بیاد و  خبر نیامدن دلدار بیاد   و بدترین دغدغه ذهنم این بود که نکنه روزی مجبور شم،مــــــــــن خبر فوت   عزیزشو بش بدم.وای روزای سختی رو داشتم.متاسفانه مادربزرگ همسری   حالشان چندان مساعد نبود.عمل قلب باز انجام دادن که بعد از اون عمل   ...
13 مرداد 1392

سفر همدان

  سلااااااام مهربونا. اخ که نمیدونین چقدر این چند وقت ،سرم شلوووووووووغ بود . جاتون خالی شبه نیمه شعبان رفتیم توو خیابونا ...قربون اقامون برم که انقدر خواهان داره.ایشاالله هر چه زود تر بیایند و همه عاشقانشون  رو خوشحال کنند. همینجور که داشتیم توو خیابونا قدم میزدیم ،برادر شوهرم زنگید و گفت واسه شام ،میخواد دعوتمون کنه رستوران .دستشون درد نکنه خیلی خوش گذشت ... شاید اگه این اتفاق نمی افتاد ،سفرمون هم کنسل میشد.اخــــــــــه این هفته ،هفته خیلی شلووووووغی واسه همسری  بود.میگفت اصلا حس مسافرت نیست،دوست دارم این دو روز رو فقط استراحت کنم.ولی از بس مهربونه دله ما رو نشکوند و قبول کرد از استراحتش ب...
9 مرداد 1392

شال گردددددددددن میییییییییبافیییییییییم

  حوصله سر رفتن هم بد چیزیه وااااااااا. یه چند وقتی بود به خاطر بلند شدن روزها ،حوصلم خیلی سر میرفت.هوام که انقد گرمه که نمیشه بری بیرون از خونه.تصمیم گرفتم خودم رو توو خونه مشغول یه کاره دوست داشتنی کنم.یه روز نشستم کلی فکر کردم که ناگهان ........ بله دوستان تصمیم گرفتم یه شالگردن ببافم .ولی هنر بافتن رو نداشتم.حتی دوره دبیرستان هم که واسه درس حرفه باید شال میبافتیم مامی زحمتش رو کشید ....با خودم گفتم حالا میرم کلافش رو میخرم تا بعد ،خدا بزرگه.یه روز رفتم بازار واسه خرید کلاف.مونده بودم که چه جوری و چه رنگ بگیرم که ناگهان یه چیزایی به ذهنم رسید.اینکـــــــــــه شال بافته شده رو تقدیم به همسری کنم.پس یه کلا...
9 مرداد 1392

داستان شماره 3

لیوان را زمین بگذار     استادی در شروع كلاس درس ليوانی پر از آب را به دست گرفت آن را بالا برد تا همه ببينند بعد از شاگردان پرسيد " به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟"- شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم استاد گفت: من هم بدون وزن كردن نمی دانم دقيقا وزنش چقدر است. اما سوال من اين است. اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همينطور نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟ شاگردان گقتند: هيچ اتفاقی نمی افتد.. استاد پرسيد:اگر آن را چند ساعت همينطور نگه دارم چه؟ يكی از شاگردان گفت:دستتان كم كم درد می گيرد. " حق با توست . حالااگر  يك روز تمام آن را نگه دارم چی؟ " شاگرد ديگری جسارتا گف...
9 مرداد 1392

دست و جیییییییغ و هورررررررررا.....

  هورررررررررررررررا هوررررررررررررررررررا..... سومین سالگرد ازدواجمون مبارک..... واااااااااای چقدر داره زود میگذره.پیر شدیم رفت این گلها و بادکنک های عشقولانه تقدیم به شما خوبها،گرچه ارزش شما دوستان خیلی بیشتر از این حرفاست.ولی امیدوارم منه حقیر رو سرافکنده نفرمایین         ...
9 مرداد 1392

یه تابلو جدید

  سلام عزیزان .وای که چقدر با این محبت هاتون من رو شرمنده میکنین. ممنون از این همه صفا و صمیمیت. امروز باید برم کلاس میخوام در کنار اون یکی تابلوم،روی یه تابلو دیگه هم کار کنم.این عکسشه                                       قشنگه؟؟؟ همسری گفت:ایشاالله این تابلو رو  میخوایم بزنیم توو اطاق نی نی مون واااااااااااای خگالت کژیدددددم.اِ اِ اِ اِ به من چه؟همسری گفت.الهی من قربون اون نظرات برم عزییییییییییییزم حالا ک...
9 مرداد 1392

کیک با تاخیر

  یه اتفاق جالب.تا حالا نشده بود که ما توو ماهگردها و سالگردامون کیک نخوریم.یا خودم درست میکردم یا میخریدم . ولی این سری از بس سرم شلوغ بود وچون عادت به این شلوغی ها هم نداشتم کیک رو فراموش کردم.ولی دیروز بعد از کلاس رفتم به سوی شیرینی سرای بلوط و یه کیک شکلاتی تپپپپپپپل خریدم .دلتون نخواااااااااااد. بعد اومدم خونه و دیدم همسری اومده و مشغول دووش گرفتنه .منم از فرصت استفاده کردم و میز رو اماده عکس گرفتن کردم.یه چند تا عکس گرفتیم .بعدشم کیک رو با چای نوش جان کردیم و قسمتی از کیک رو هم واسه مادر شوهرم  اینا بردم.بلاخره کیک رو خوردیم با تاخیر چند روزه..... ...
9 مرداد 1392

.......

  سلام عزیزای دلم. وای نمیدونین چی شده.چند روز پیش بهم خبر دادن مامان یکی از دوستام فوت شده.خیلی واسه دوستم غصه خوردم.یه چند وقتی که خداجون داره امتحانای سختی رو ازش میگیره. امیدوارم  توو این امتحانم موفق باشه. خدا مادرش رو هم رحمت کنه.خیلی مهربون بود. منم این چند روز توو مراسم ها شون شرکت کردم. خدا بهش صبر بده خیلی سخته.   ...
9 مرداد 1392

مشغولیات این چند روز

  سلام به همه عزیزانم. ببخشید که این چند وقت متن جدید ننوشتم.اخه اصلا حسه نوشتن نبود من  مــــامـــــان ،بـــــــابـــــــام  و آبجیمو موخوااااااااااااااام. 2هفته پیش خانوادم رفتند یکی از روستا های اطراف کاشان.جای خنک و خوبی هست. من و همسری هم پنجشنبه رفتیم پیششون .الان 4 روز که ندیدمشون ولی انگار 40 روز. خیلی دلم تنگیده واسشون. راســــــتی امروز روزه 4 ماه مبارک رمضانه.ماه رمضون برنامه زندگی ما تغییر میکنه. همسری ساعت 2 میادخونه و معمولا وقتی میاد میــــــــــــــــــخوابیم تــــــــــــا نزدیکای افطار . معمولا من زودتر بیدار میشم واسه اماده کردن سحری و افطاری. ترجیح میدم قبل از افطار ...
9 مرداد 1392

ماه مهمونی خدا....

  توو این ماه قشنگ خدا،مهمونی های فامیل هم شروع شده.خوش به سعادتشون.کلی ثواب میبرن. اول از همه جاری جونم صاحب این سعادت شد.بعد مامانم اینا، مادر شوهرم و امشب هم عمه م. امیدوارم این سعادت نصیب ما هم بشه..... نماز و روزه هاتون مقبول درگاه حق دوستان.التماس دعا....
9 مرداد 1392