دیشب با هم دسته جمی رفته بودیم سینما
دیشب یه دفعه همه چی جور شد که همه با هم بریم سینما فیلم خوابم میاد. با اینکه من و همسری یه بار دیگه رفته بودیم،اما انقدر قشنگ بود که بازم ارزش دیدن داشت. ما بودیم و پدر شوهر مادر شوهر،خالم و برادر شوهرم،خواهر شوهر و همسرش خیلی خوش گذشت . فقط ، فقط حیف که جای اون یکی جاری جونم خالی بوووووود . خیلیم خالی بود.خیلی یادشون کردیم. سرما خورده بیچاره. همراه با تب و لرز .اخیییییی..... جاتون خالی بد از دیدن فیلم پدر شوهر دعوتمون کرد به صرف شام .توو یه رستوران نزدیک سینما. بعد از خوردن شام هم نخود نخود هر که رفت ،خانه خود.... سرتون رو درد نیارم .بلاخره روز موعود فرا رسید ....
نویسنده :
یکی از ما
0:31
کلاس نقاشی
سلام اخ جوووون امروز اولین جلسه کلاس نقاشی... هنوز نرفتم ولی فکر میکنم خییییییلی خوش میذگره.وقتی استاد خالم باشه بیشتر خوش میذگره؟یا اینکه جااااااااااری؟ نمیدونم کدوم ولی من میخوام هرجفتشون رو با هم تجربه کنم.چوووووون خاله جوووونم ،جاریمه.... فکر کنم امروزم از اون روزهای شلوغه.چون بعد از ظهر،بعد کلاس میخوام برم خونه یکی از دوستام.نی نی دار شده.پسر اورده. بقیه دوستامم میان. من میخوام براش یه بولیز شلوارک ببرم(از مکه اوردم) ااااااااااااااااای واااااااااااااای....
نویسنده :
یکی از ما
23:21
یکی دیگه از روزهای قشنگه خدا جون
دیشب به همسری گفتم،صبح که میخواستی بری سر کار منم بیدار کن. بیچاره خودش یه جند روزیه که صبح ها دیر بیدار میشه. (به خاطر این فوتبالهاست) گفت برا چی؟ گفتم میخوام برم خونه مامی.گفت میبینی که این چند روزه خودمم خواب میمونم ولی اگه تو منو فردا سر وقت بیدار کنی هر کجا خواستی بری میرسونمت. خلاصه ما چندتا گوشی تنظیم کردیم که صبح ... ولی ....... از صدای زنگ بیدار میشدیم امممما دوباره خواب بهمون غلبه میکردو.... . همسری بیدار شد و رفت .منم حاضر شدم و رفتم به سوی خونه مامی... ابجیم کله سحر ساعت ١٠ داشت توو حیاط اب بازی میکرد.عاشقه ابه.بهش قول داده بودم که تابستون یه روز میبرمش استخر....
نویسنده :
یکی از ما
11:00
داستان شماره دو
داستان یک زندگی.... اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم...
نویسنده :
یکی از ما
22:09
عید مبعث بر تمام مسلمانان مبارک باد.
ما مصطفی ندیدیم ، نام خوشش شنیدیم ، مهرش به دل گزیدیم . صل علی محمد ،صلوات بر محمد....الله هم صل علی محمد و آل محمدو عجل فرجهم ...
نویسنده :
یکی از ما
16:16
داستان شماره یک
گل سرخي براي محبوبم " جان بلانکارد " از روي نيمکت برخاست لباس ارتشي اش را مرتب کرد و به تماشاي انبوه مردم که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد . او به دنبال دخ...
نویسنده :
یکی از ما
22:49
وای فردا مبعث؟؟؟
سلام دوست جونی هام. روزتون قشنگ.مثله امروزه ما. ساعته ١٢ با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم.مامیم بود،خوابالو،خوابالو باهاش حرفیدم....که ناگهاااااااان مامی بین حرفاش گفت: سنا فردا مبعث..... وااااای دلم هوری ریخت. حسابی خواب از سرم پرید. اخه سه سال پیش این موقع ،یکی از بهترین روزهام رقم خورد.... اولین روزهایی بود که همسری پاش به خونه ما باز شده بود. روزهایی که واسه دیدار، دنباله بهونه میگشتیم . ٣ سال پیش روز مبعث:مادرجون و اقاجونم ناهار خونمون بودن.مامانم که از دله ما دو تا خبر داشت گفت یه زنگ بزن به اقاتون به اونم بگو بیاد دوره هم باشیم.ما هم که از خداخاسته.پریدیم روگوشی.ا...
نویسنده :
یکی از ما
16:26
دودورو دودور.دودورو دودور(یه مهمونیه فوری)
دیشب یه دفعه همسری با یه پیشنهاد غافلگیرم کرد.اگه گفتین چییییییی؟ خودم میگم،مهمونی !!!اونم فردا شب .واااااای.یه خورده منومون کردم ،منظورمو فهمید.گفت منم کمکت میکنم.کله خونه ماله من فقط کارای اشپزخونه با شما.واااای فکرم خیلی درگیر شد.خونم چرکولکیه .همیشه قبل از مهمونیام یه هفته درگیره کارام بودم حالا چه جوری توو یه روووووووز؟؟؟دوباره یه خورده منومون کردم ... گفت اگه به من اطمینان داری قبول کن من همه چیزو ردیف میکنم .ولی اگه شرایطشو نداری مهم نیست یه دفعه دیگه میگیریم ولی میشه یه ماه دیگه.بعد امتحانام. بهش اطمینان کردم مثله همیشه. ...
نویسنده :
یکی از ما
12:46
یه روز شلوغ
سلام امروزحسابی سرمون شلوغه.صبح پاشدم ظرفارو شستم.ماشین لباس شویی رو هم روشن کردم .یه کوچولو هم توو نت بیلیارد بازی کردم.فققققط ١٠ تا.کوچولو مگه نه؟؟؟خیییلی باحاله.اگه خواستین ادرس میدم... ناهارم دارم میپخم. باید زودتر کارامو بکنم،چون بعد از ظهر به بعد خونه نیستیم عمه ام دو هفته ای هست از کربلا اومده ...سوغاتی هاش به دستمون رسیده ولی هنوز سعادت دیدنشون رو نداشتیم... البته مهمونی هم داشتن که همزمان شد با مسافرت شیرازمون که یکی از بهترین هدیه های همسری بود به مناسبت سالگرد ازدواجمون ... شب هم شام خونه مادرجون همسری دعوتیم. مهمونی دوره ای.هر هفته خونه یکی هستیم .  ...
نویسنده :
یکی از ما
0:07


