من و همسری+نی نی

من اووووومدم...

1391/4/11 17:43
نویسنده : یکی از ما
350 بازدید
اشتراک گذاری

 

سلااااااااااااااااااااااااام.بلاخره اومدم...

سریع میرم سراغه اصل مطلبام...

٥شنبه مهمونیم به خوبی و خوشی گذشت.ساعت ١٢ به بعد بود که دیگه کم کم مهمون

جونامون رفتند.خاله به همراه همسرشون اخر از همه داشتند میرفتند که من

گفتتتتتم:کجـــــــــــا؟؟؟؟

بریم توو خونه کارتون داااارم...

دوباره کشوندمشون توو.گفتم بیاید برنامه ریزی کنیم فردا بریم یه جااااااایی.

در حاله تفکر بودیم که به کجا برویم،که خاله فرمودند همدااااان.

من و همسری همدان رفتیم.جایه خیلی قشنگیه.بعد با نظر خاله موافقت شد.ولی همسری

گفت یه روز خیلی کمه....منم که عشقه سفرهای یه دفعه ای.گفتم خوب همین الان بریم....

همسری و برادرش ظاهرا پذیرفتن اما باطنا........

خلاصه زنگیدیم به جاری جونم.قضیه رو گفتیم اما برادر شوهرم گفت شما برین ....

بعد همسری گفت الان خسته ایمو خوابمون میاد .ارزش نداره این همه رااااااه بریم فقط یه روز اون

جا باشیم.فقط ادم خسته میشه .

منم قبولیدم.گفتند هفته بعد میریم که تعطیلات هم هست.

خلاصه قرار شد بریم یکی از روستاهای اطراف قم.به اسمه خاوه.که اونجا یه دره ای با صفا داره به
اسمه دره پرتغالی ها.باز با جاری جونم تماس گرفتیم اما باز ....

خیلی دوست داشتیم با هم بریم.اخه ما سه تا جاری خیلی با هم مچیییییم...

متاسفانه سعادت نداشتیم.جات خالی بود جاری جونم.ایشالا هفته دیگه همدان حتما بیاین.

باشــــــه؟؟؟؟

خلاصه فردا صبحش راهیشدیم.همسری همش میگفت شما خانم ها میتونین بیاین.؟

به خاطر همین میترسیدم که راهش خیلی خطرناک باشه.خلاصه رفتیم خیلی جایه با حالی بود

پرتگاه و جاهای خفن هم داشت ولی به کمک همسری و بعضی وقتا داداشم از مسیر های

سخت عبور میکردیم.خلاصه انقدر رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به ابشار...همون جا سکنا گذیدیم.

البته به دلیله کم ابی های اخیر،میزانه اب ابشار خیلی کم شده بود.

خیلی هواش با حال بود.خنک.بارونی.افتابی.ابری.همه این نوع هواهارو اونجا توو٤ ساعت تجربه

کردیم .بعد از اینکه ناهارو خوردیم اقایون چای اتیشی درست کردن.خیلی چسبید.بعدشم

هندوانه و بعدشم اماده برای برگشت.اینم ازاتفاقات جمعه ما...

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

لی لی
11 تیر 91 20:17
میسی که جای منم خالی کردین سنا جوننننننننننننم
دل منم پیشتون بود
ایشالا این هفته
دعا کن منم خوب بشم خسته شدم از بس سرفیدم


از خاله سراغت رو گرفتم امروز.خیلی ناراحت شدم وقتی گفت هنوز خوب نشدی.ایشالا زود خوب شی...
مامان آرشیدا قند عسل
12 تیر 91 10:21
عزیزم نقاشی آدم رو از تمام غصه هاش دور میکنه زمانی که قلم و یا مداد دستته وقتی کگه کاملا تمرکز میکنی روی طرحت که خوب دربیاد انگار تو این دنیا نیستی انگار همه چی رنگ نقاشی میگیره من چند سال پیش نقاشی میکردم زمانی که روی طرحم کار میکردم حتی اگه صدام میکردن متوجه نیشدم ، امیدوارم موفق باشی و شاهد نقاشیهای زیبات باشیم گلم.


دقیقا همینطوره...ممنون از لطفتون.
سمانه(مامان محمدرهام)
14 تیر 91 16:17
ان شالله همیشه شاد وخوش وبه گردش باشید


ممنـــونم