من و همسری+نی نی

بـــــــــــو بـــــــــو بــــــوبــــو بـــوبــو بو و و و و.....

1392/5/9 14:49
نویسنده : یکی از ما
323 بازدید
اشتراک گذاری

 

حتما فکر کردین میگم بو میاد؟؟؟نـــــــــــــــــه نـــــــه نــه نه....

 منظورم از این همه بوبویی که نوشتم اژیر اقا پلیس ست....

 یه لحظه صبر کنین الان تعریف میکنم قضیه رووو...

شنبه از دلتنگی زیاد واسه خانوادم،از همسری درخواست کردم بریم یه سر پیش مامی اینا.

میدونستم زبون روزه رانندگی سخته واسه همسری ولی دلم یه ذره شده بود.همسری هم مثل

همیشه ما رو شرمنده مهربونیش کرد و واسه اینکه ما رو از دلتنگی در بیاره ،راهی شدیم به

سمت کاشان.ساعت 4 بعد از ظهر بود که راه افتادیم.داداشمم همراهمون بود.خیلی خوش گذشت

و از همه مهمتر اینکه از دلتنگی شون در اومدم.جاتون خالی تا ساعت 2 شب اونجا بودیم.

هوای خنک،کنار اتیش،خلاصه  واسه سحری کباب برگ رو خوردیم و راهی شدیم به سمت قم.

خیلی با حال بود

هیچ کس به غیر از ما توو جاده نبود.تارییییییک تاریییییک.

همسری چند دقیقه یه بار لامپ های ماشین رو خاموش میکرد من و داداشم واسه هیجانی تر شدن جاده جــــــــیــــــــــغ میزدیم.

من که گاهی اوقات واقعا میترسیدم.ولی به روی خودم نمی اوردم......

خلاصه بعد از چند بار تکرار این کار ،دیگه تکراری شد و برامون جذاب نبود.من و داداشم داشتیم چرت میزدیم که ناگـــــــــهان یه اقا پلیس اومد جلومون و بهمون فرمان ایست داد.واسه گشت

جلوی همه ماشین ها رو میگرفت.اما به ما خاطر موقعیت ما یه ذره بهمون شک کرد خلاصه اقا

پلیس مهربون فرمودند:اقایون بیرون.....همسری و داداش رفتن بیرون.بعد اقا پلیس گفتن برین اون عقب بایستین....نمیخوام صدای من رو بشنوین.بعد اون ها هم گفتند چشم و رفتن عقب.

اقا پلیس اومد پیش من گــــــــــــــفت:بچه کجایی؟گفتم قم.اقا پلیس:این اقایون چه نسبتی با

شما دارن؟گفتم:همسر و برادرم.اقا پلیس:اسم پدر شوهرت؟من که حسابی حول شده بودم گفتم

اقا حسین.اخه کی اقا رو میاره اول اسم حسین .

اخ راستی یادمون رفت برای  پدر شوهرم تعریف کنیم...اقا حسین.

چه سوتییییییییییییی!!!!!ههههههههه...

خلاصه بعد از پرسیدن تاریخ ازدواج و ادرس خونه و......و همچنین سوال پیچ کردن همسری و داداش خلاصه اجازه مرخصی از طرف اقا پلیس صادر شد.یه بار دیگه هم این اتفاق واسمون افتاده بود.

ولی واقعا این شعر که میگه:شب ها که ما میخوابیم اقا پلیسه بیداره      ما خواب خوش میبینیم.......

حقیقت داره.

در اخر اینکه این بود داستان اون بوبو بو بو بو بو هایی که اون بالا  عنوان ما شده بود.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (10)

سمانه(مامان محمدرهام)
9 مرداد 91 17:21
هههههههههههههههه با مزه بود ای کاش مجرمها رو هم با همین دقت تعقیب میکردن!!!!!!


آره جالب بود ....
لی لی
9 مرداد 91 21:15

ای بابا بازم کار دستمون دادی چقد منو حرص میدی ننه
هی بهتون میگم محرم نامحرمیش نکنین
کو گوش شنوا



D:



لی لی
10 مرداد 91 0:02
راستی جااااااااااااااااااااری جونم فکر کنم بازم موقع یادآوریِ آقا پلیسِ هول شده بودی که هولُ نوشتی حول


خواستم پیاز داغش رو زیاد کنم غلیظ تر بخونیدش قشنگ از ته حـــــــــــلق تلفظ کنین....
سپید مامان علی
10 مرداد 91 13:37
چه خاطره جالبی....جیغ و پلیس و آقا حسین...ههههههههه


D



مامان سبحان جون
10 مرداد 91 13:55
وبتون خوشمله یه سری هم به ما بزنید ستاره زندگی من منتظر نظرهای خوب شماست


نظر لطفتون خانم.حتما....
ریحان
10 مرداد 91 15:05
با همسری کلی خندیدیم

خوبه نگفتی عمو حسین
فکر کنم اگه من بودم کلا اسم طرفو یادم میرفت
خیلی با حال بوووووودD


مامان لنا
10 مرداد 91 15:40
مامان فری
10 مرداد 91 23:43
سلام خانومی ، طاعات قبول
انشالله که همیشه خوش باشی گلم
التماس دعا


سلام عزیز.همچنین شما.محتاجیم به دعا
mehrnaz
14 مرداد 91 11:14
kheili jaleb bud azizam man hanuz hamsari nadaram ke sana jun


eeeeeeeee.bebakhshid pas enshaalah khoshbakht beshi
mehrnaz
15 مرداد 91 16:41
salam azizam mersi mamnun golam