من و همسری+نی نی

مشغولیات این چند روز

1392/5/9 14:50
نویسنده : یکی از ما
313 بازدید
اشتراک گذاری

 

سلام به همه عزیزانم.

ببخشید که این چند وقت متن جدید ننوشتم.اخه اصلا حسه نوشتن نبود

من  مــــامـــــان ،بـــــــابـــــــام  و آبجیمو موخوااااااااااااااام.

2هفته پیش خانوادم رفتند یکی از روستا های اطراف کاشان.جای خنک و خوبی هست.

من و همسری هم پنجشنبه رفتیم پیششون .الان 4 روز که ندیدمشون ولی انگار 40 روز.

خیلی دلم تنگیده واسشون.

راســــــتی امروز روزه 4 ماه مبارک رمضانه.ماه رمضون برنامه زندگی ما تغییر میکنه.

همسری ساعت 2 میادخونه و معمولا وقتی میاد میــــــــــــــــــخوابیم تــــــــــــا نزدیکای افطار .

معمولا من زودتر بیدار میشم واسه اماده کردن سحری و افطاری.

ترجیح میدم قبل از افطار همه کارامو بکنم.

چون دیگه بعد از افطار حسش نیست.بعد از افطار مشغول دیدن فیلم ها میشیم.تا ساعت 12:30با فیلم ها مشغولیم .

بعد بیکار میشیم من میرم سراغ بافتن شال.و همسری سراغه گل ها.خلاصه تا ساعت 3 بیداریم و معمولا سحری رو میخوریمFood 3D emoticon و  مثل بچه های خوب مسواک میزنیمو میخوابیم.

راستی شال همسری تموم شد و من مشغول شال خودم شدم.رنگش زرشکیه.فکر کنم هفته دیگه تموم شه.

حالا دعا کنین امسال زمستون برف بیاد ما ضایع نشیم.

 یه خبر دیگه ،اینکه ساعت کلاس نقاشی هم تغییر پیدا کرده.صبح ها میرم.

تابلو کفش دوزک 3 جلسه دیگه کار داره.هر وقت تکمیل شد عکسش رو میزارم ببینین.فقط قول بدین  مسخلم نتنین.http://www.freesmile.ir/smiles/29682_gholi_poshte_parde.gif     شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےاینا به کی دارن میخندن ؟؟؟هنوز ندیــــــده؟؟؟شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (7)

مامان لنا
4 مرداد 91 15:28
قبول باشه عزیزم برای ماهم دعا کن . واقعا منم داشتم میخندیدم :]:

محتاجیم به دعا.بخند عزیییییییزم.از شادی شما منم شادم.D:
مامان لنا
4 مرداد 91 15:29
راستی انشاا... زودزودخانواده رو ببینی سلام برسون


اخی الهی بمیرم نرگس جون.چی میکشی؟!!!!خوش به حالتون که خدا صبر و تحمل دوری خانوادتون رو بهت داده.واقعا سخته.
mehrnaz
6 مرداد 91 18:45
سلام سنا جونم خوبی عزیزم؟نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده.نمیدونم چرا اینقدر بهتون عادت کردم.ایشالله همیشه خوش باشین.به جاری هاتم سلام برسون.نوشته اوناهم میخونم:X


سلام مهرناز جونم.ممنون از این همه محبتت نسبت به ما.خوش به حاله همسریتون
مامان نفس طلایی
7 مرداد 91 14:32



ای جااااااااااان.ممنون از این همه ابراز احساسات
سمانه(مامان محمدرهام)
7 مرداد 91 16:35
ان شالله که زودتر ببینیشون عزیزم.

خسته نباشی وامیدوارم امسال به خاطر تو هم که شده یه برف توپ بیاد


انشاالله.
انشاالله.
انشاالله.
مامان فری
7 مرداد 91 18:33
گلم واقعا دوری از خانواده مخصوصا پدر مادر خیلی سخته ، درکت میکنم انشالله زود زود بری پیششون
التماس دعا


مرسی از همدلی تون.محتاجیم به دعا
مامان نازی
23 مرداد 91 19:17
سلام عزیزم حس دلتنگیاتو کاملا درک میکنم.منم از تهران عروس یزد شدم الان 2 سال میگذره که اینجام و نی نی هم دارم ولی باز گریه خوراک هر روزم شده کی میشه ازین شهر مرده برگردیم شهر خودم.هر روز دلتنگ مامانمینا و شهرم هستم


ایشالله هر چه زودتر کاراتون ردیف شه،واسه رفتن به شهرتون.واقعــــــــــــا سخته