من اوووومدم....
پس از ١٠ ماه دوباره مینویسم سلااااام.
توو این ١٠ ماهی که ننوشتم اتفاقات خوش ونا خوش زیادی داشتیم.
اول اینکه همسریم توو این مدت ٩ ماه از خدمت مقدس سربازیشو سپری کرد.
وای نمیدونین عجب روزایی بود دوران اموزشیش...
ترس از اینکه مبادا بین صحبتهامون تلفن قطع شه.
دلهره از اینکه مبادا ٥شنبه بیاد و خبر نیامدن دلدار بیاد
و بدترین دغدغه ذهنم این بود که نکنه روزی مجبور شم،مــــــــــن خبر فوت
عزیزشو بش بدم.وای روزای سختی رو داشتم.متاسفانه مادربزرگ همسری
حالشان چندان مساعد نبود.عمل قلب باز انجام دادن که بعد از اون عمل
هرگز به هوش نیامدن.عزیز رفت توو کما.و در نهایت بعد از چند روز درگذشت.
گفتن و نوشتنش خیلی اسونه ولی خدا میدونه من چی کشیدم.
خیلی وقتا با اینکه بیهوشیه عزیزو بی حرکتیشون رو میدیدم،مجبور بودم
واسه تسکین همسرم،پشت تلفن بش بگم عزیز امروز پلک زد...
در صورتی که علائم حیاتی عزیز روز به روز کمتر وکمتر میشد.
یکی میگفت کم کم به همسرت بگو تا از لحاظ روحی اماده شه
و دیگری میگفت نه نگی بهش.اون راه دوره نفهمه بهتره
وای نمیدونین چی میکشیدم وقتی همسری تلفن میزد.
مجبور بودم با بغضی که گلووم رو گرفته بود بخندم و بهش ارامش بدم
در صورتی که خودم پر استرس ترین روزا رو میگذروندم و کسی نبود ارومم کنه....
خلاصه روزی که عزیز فوت کرد دقیقا روز اخر سربازی همسری بود.
و از انچه که میترسیدم سرم اومد.بله خبر فوت عزیز رو به همسرم دادم
و ........
خب بگذریم بریم سراغه جاهای خووووبش
اونم اینکه ما خونه دار شدیییییم![]()
دست پدر شوهرم درد نکنه.واقعا زحمت کشیدن .
الان ٥ ماه که اپارتمان نشینیمون رو اغاز کردیم...
اوووووم دیگه؟؟؟؟
آهان راستی توو این مدت ما چندتا سفر هم داشتیم.
اولیش شیراز بود و دومیش همدان و سومیش مشهد وچهارمیش شمال، ایشاالله پنجمیشم کیشه
راستی ماه مبارک رمضانه و شبای قدر.التماس دعا دارم.توو این شبا یاده ما هم باشین

من اوووومدم....
