من و همسری+نی نی

من اوووومدم....

1392/5/13 14:34
نویسنده : یکی از ما
277 بازدید
اشتراک گذاری

 

پس از ١٠ ماه دوباره مینویسم سلااااام.

 

توو این ١٠ ماهی که ننوشتم اتفاقات خوش ونا خوش زیادی داشتیم.

 

اول اینکه همسریم توو این مدت ٩ ماه از خدمت مقدس سربازیشو سپری کرد.

 

وای نمیدونین عجب روزایی بود دوران اموزشیش...

 

ترس از اینکه مبادا بین صحبتهامون تلفن قطع شه.

 

دلهره از اینکه مبادا ٥شنبه بیاد و خبر نیامدن دلدار بیاد

 

و بدترین دغدغه ذهنم این بود که نکنه روزی مجبور شم،مــــــــــن خبر فوت

 

عزیزشو بش بدم.وای روزای سختی رو داشتم.متاسفانه مادربزرگ همسری

 

حالشان چندان مساعد نبود.عمل قلب باز انجام دادن که بعد از اون عمل

 

هرگز به هوش نیامدن.عزیز رفت توو کما.و در نهایت بعد از چند روز درگذشت.

 

گفتن و نوشتنش خیلی اسونه ولی خدا میدونه من چی کشیدم.

 

خیلی وقتا با اینکه بیهوشیه عزیزو بی حرکتیشون رو میدیدم،مجبور بودم

 

 واسه تسکین همسرم،پشت تلفن بش بگم عزیز امروز پلک زد...

 

در صورتی که علائم حیاتی عزیز روز به روز کمتر وکمتر میشد.

 

یکی میگفت کم کم به همسرت بگو تا از لحاظ روحی اماده شه

 

و دیگری میگفت نه نگی بهش.اون راه دوره نفهمه بهتره

 

وای نمیدونین چی میکشیدم وقتی همسری تلفن میزد.

 

مجبور بودم با بغضی که گلووم رو گرفته بود بخندم و بهش ارامش بدم

 

در صورتی که خودم پر استرس ترین روزا رو میگذروندم و کسی نبود ارومم کنه....

 

 

خلاصه روزی که عزیز فوت کرد دقیقا روز اخر سربازی همسری بود.

 

و از انچه که میترسیدم  سرم اومد.بله خبر فوت عزیز رو به همسرم دادم

 

و ........

 

خب بگذریم بریم سراغه جاهای خووووبش

 

اونم اینکه ما خونه دار‌ شدیییییم

 

دست‌‌ پدر‌ شوهرم‌ درد‌ نکنه.واقعا‌ زحمت‌ کشیدن .

 

الان ٥ ماه که اپارتمان نشینیمون رو اغاز کردیم...

 

اوووووم دیگه؟؟؟؟

 

آهان‌ راستی‌ توو این مدت‌ ما چندتا‌ سفر هم‌  داشتیم.

اولیش‌ شیراز بود و دومیش همدان و سومیش مشهد وچهارمیش شمال، ایشاالله‌ پنجمیشم کیشه

 

راستی ماه مبارک رمضانه و شبای قدر.التماس دعا دارم.توو این شبا یاده ما هم باشین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (9)

مامان لنا
10 مرداد 92 1:25
سلام عزیزم مرسی به ما سر میزنی خدا رحمت کنه عزیزجون را خدا بیامرزه همه رفتگان رو عزیزم انشاا... سربازیشون زود تمام میشه برمیگردن بسلامتی.


همیشه به گردش باشی. امدی کیش حتما بهم قبلش خبر بده دوست داشتین در خدمتتون باشیم.






انجام وظیفه ست نرگس جون.


خدا پدر شمارو هم رحمت کنه و به شماهم صبر بده،خیلی سخته ):










مامان لنا
10 مرداد 92 1:26
عزیزم اگه دوست داشتی بگو شمارمو بدم خوشحال میشم در خدمتتون باشیم


ممنون خانمی شما لطف دارین.
راستش خیلی وقته قرار شده یه سفر بیایم کیش ولی هنوز جور نشده
مامان محمدرهام جون
10 مرداد 92 16:11
انشالله دیگه هیچ وقت غم نبینید وهمیشه شاد وسلامت وخوشبخت باشید


ممنون که بازم بهم سر زدین.انشاالله
مانیا
12 مرداد 92 5:10
سلام عزیزم خوشحالم که برگشتی... ما این چند وقت خیلی از هم فاصله گرفتیم مخصوصا بعد از فوت مامان من انقدر درگیر شدم که کمتر به دوستام سر میزنم. خوشحالم که این وبلاگ بهانه میشه واسه باهم بودن دوباره
بازم میاد پیشت... خیلی خوشحال شدم که دیدم آپ کردی...


اره متاسفانه خیلی از هم دور شدیم.حالا ایشاالله بعد از ماه رمضون دوباره مثه سابق دور هم جمع شیم...
مانیا
12 مرداد 92 5:12
امروز 4تا از دوستام خداحافطی کردن و واسه مدت کوناهی رفتن اما برمیگردن خوبه که تو هستی و حداقل امیدم به توئه... ساده کمتر میاد نت حوری رفته مسافرت!!! مهندس سر به هوا هم رفت واسه درمان چون تصادف کرده خلاصه من تنها شدم پس پیشم بیا


باشه عــــــــزیزم.من هستم غصه نخور
لی لی
13 مرداد 92 14:38
خوشحالم که برگشتی خیلــــــــی
همیشه خوش خبر باشی ایشالا
و همیشه به سفر
خواستین برین کیش ما رو هم ببرید



بعــــله حتما شما رو هم خبر میکنیم.اصلا کیش دسته جمعیش میچسبه...
دختر دی ماه
13 مرداد 92 22:09
سلام خانم خانما...خونتون مبارک...خییییییییییییییلی وقته ندیدمت دلم خییییییییییلی واست تنگیده...ایشالا همیشه خوش باشی با آقاتون- همیشه از مانیا جویای احوالت هستم ولی خب کم سعادتم که نمیبینمت...ایشالا خدا یه نی نی خشملم بهت بده..تا کامل کامل بشی عزیزم...به وب منم سر بزنی خوشحال میشم...


سلام عزیزم.منم خیییییلی به یادت هستم.سه چهار بارم خوابتو دیدم.حتما میام پیشت.موفق و پیروز باشی
مامي كيانا
20 مرداد 92 12:42
سلام به وبلاگتون يك سركي كشيدم ايشالا هميشه خوش باشيد


سلااااام.خوشحالم کردین خانم.بازم بیاین پیشمون
زهرا
23 مرداد 92 17:21