یکی دیگه از روزهای قشنگه خدا جون
![]()
دیشب به همسری گفتم،صبح که میخواستی بری سر کار منم بیدار کن.
بیچاره خودش یه جند روزیه که صبح ها دیر بیدار میشه.
(به خاطر این فوتبالهاست) گفت برا چی؟
گفتم میخوام برم خونه مامی.گفت میبینی که این چند روزه خودمم خواب میمونم ولی اگه تو
منو فردا سر وقت بیدار کنی هر کجا خواستی بری میرسونمت.
خلاصه ما چندتا گوشی تنظیم کردیم که صبح ...
ولی ....... از صدای زنگ بیدار میشدیم امممما دوباره خواب بهمون غلبه میکردو....
.
همسری بیدار شد و رفت .منم حاضر شدم و رفتم به سوی خونه مامی...
ابجیم کله سحر ساعت ١٠
داشت توو حیاط اب بازی میکرد.عاشقه ابه.بهش قول داده بودم که تابستون یه روز میبرمش
استخر.سرتون رو درد نیارم.امروز به قولم عمل کردم و رفتیم با هم استخر.از ساعته ١١ تا ٣
هلاک شده بود.وقتی برگشتیم نا نداشت
سر سفره بشینه...
من دیگه ساعته ٦ بود اومدم خونه.همسری داشت واسه امتحان فرداش،خودشو اماده ![]()
میکرد.بیچاره حالت تهوع داشت.رنگو روووش پریده بود.سریع براش شربت ابلیمو عسل اماده
کردم.بعد از اینکه نوش جان کرد خوب شد.الان ساعت ١٢ و اون همچنان مشغوله خوندنه....
براش دعا کنین همه امتحاناشو عالی بده....

یکی دیگه از روزهای قشنگه خدا جون
