مسافرت عجله ایمون درتعطیلات
ساعت ١٢ روز ٤شنبه،همسری از مغازه زنگید گفت:وسایلو جمع کن دوساعت
دیگه میام که بریم شمـــــال![]()
سریع وسایلو جمع کردم وهمه چیزو آماده...
در همین حین بود که مامانم زنگیــــد،گفت چی کار میکنی.با آآآآآه و نااااله
گفتم هیچی توو کمدم دارم دنبال مانتو میگردم و مامی هم طبق معمول
همیشه گفت:ای واااای تو که انقد مانتو داری
آخه هر کدومشون به یه دلیل مناسب این سفرمون نبود
خلاصه بعد از اتمام تماس مامی،به سرم زد برم یه مانتو حتی اگر هم خیلی
زشت بودبخرم.آخه یه چند ماهی هست که دنبال مانتوام....
مانتو های شهرهای دیگه روهم دیدم ولی...
ولی تا حالا هیچ مانتویی چشمو نگرفته.خلاصه این سری گفتم بــــــاید یه چی
بخرم.ووووو بلاخره یه مانتو خریدم.
ای بدک نیس میشه تحملش کرد
خلاصه اومدم خونه و همسری هم اومد.تا اماده حرکت شدیم ساعت ٤ شد
راستی یادم رفت بگم ما همسفرم داشتیم پدر شوهرم و خواهرشوهرم.
اقاجون و خاله هام و داییم هم سه شنبه بعد از ظهر رفتن.
ساعت چهار حرکت کردیم ترافیک تقریبا روان بود.آخر شب رسیدیم.واااای هوا
خیلی خوب و خنک بود
روز اول رو ویلای پدر شوهری که توو فریدونکناره بودیم.و روز دوم هم رفتیم
پیشه آقاجونم اینا شهر لاویج
خیلی خوش گذشت ناهار دسته جمعی رفتیم جنگل و بعد از ظهر رفتیم آبگرم.
جاتون خالی شامو خوردیمو راهی فریدونکنار شدیم.
توو راه برگشت بارووووونه باحالی گرفت.
انقد شدید بود که برف پاکن ماشین بابا حسین حســــــــابی عصبانی شده بود
آخر شب رسیدیم و هر کدوم سریع رفتیم توو اتاقه خودمون واسه لالا.
چون قرار بود صبح زود واسه برگشت راه بیفتیم.
جای جاریهامم اونجا حسابی خالی بود.البته همه مون شمال کشور بودیم ولی
از هم جدا.ریحان لاویج ،لی لی رشت.امیدوارم بهشون خووووش گذشته باشه
خداروشکر توو راهه برگشتمون به قم توو ترافیک نموندیم و ساعت ٥عصر
خونمون بودیم
اینم از سفر ٣روزه عجله ایمون

مسافرت عجله ایمون درتعطیلات
