من و همسری+نی نی

دادگاه خانواده....

         سلام دوستای مهربونم.ممنون که بهم سرزدین.ببخشید این چند روز سرم  خیلی شلوغه ... دیروز استادم بهم زنگ زد و ازم خواست که برم دادگاه کمکش گفتم باید با همسری مشورت کنم.همسری که اومد خونه موضوع رو باهاش در میون گذاشتم... رضایت داد که برم. دیروز رفتم دادگاه.واااااای نمیدونین چقدر شلوغ بود.متاسفانه نامه های طلاق زیادی توسط استادمون امضا شد. البته نا گفته نمونه مشکل دو نفرم حل کردیم...هوووووررااااا استادم ازم خواست که ٤ شنبه رو  هم برم اما نمیتونم چون ٥ شنبه مهمونی دارم.همون مهمونیه دوره ای.حالا نوبت منه... از صبح که...
6 تير 1391

دیشب با هم دسته جمی رفته بودیم سینما

    دیشب یه دفعه همه چی جور شد که همه با هم بریم سینما فیلم خوابم میاد. با اینکه من و همسری یه بار دیگه رفته بودیم،اما انقدر قشنگ بود که بازم  ارزش دیدن داشت. ما بودیم و پدر شوهر مادر شوهر،خالم و برادر شوهرم،خواهر شوهر و همسرش خیلی خوش گذشت . فقط ، فقط حیف که جای اون یکی جاری جونم خالی بوووووود . خیلیم خالی بود.خیلی یادشون کردیم. سرما خورده بیچاره.  همراه با تب و لرز .اخیییییی..... جاتون خالی بد از دیدن فیلم پدر شوهر دعوتمون کرد به صرف شام .توو یه رستوران نزدیک سینما. بعد از خوردن شام هم نخود نخود هر که رفت ،خانه خود.... سرتون رو درد نیارم .بلاخره روز موعود فرا رسید ....
4 تير 1391

کلاس نقاشی

                  سلام اخ جوووون امروز اولین جلسه کلاس نقاشی... هنوز نرفتم ولی فکر میکنم خییییییلی خوش میذگره.وقتی استاد خالم باشه بیشتر خوش میذگره؟یا  اینکه جااااااااااری؟ نمیدونم کدوم ولی من میخوام هرجفتشون رو با هم تجربه کنم.چوووووون خاله جوووونم ،جاریمه.... فکر کنم امروزم از اون روزهای شلوغه.چون بعد از ظهر،بعد کلاس میخوام برم خونه یکی از دوستام.نی نی دار شده.پسر اورده.  بقیه دوستامم میان. من میخوام براش یه بولیز شلوارک ببرم(از مکه  اوردم) ااااااااااااااااای واااااااااااااای....
2 تير 1391

یکی دیگه از روزهای قشنگه خدا جون

  دیشب به همسری گفتم،صبح که میخواستی بری سر کار منم بیدار کن. بیچاره خودش یه جند روزیه که صبح ها دیر بیدار میشه. (به خاطر این فوتبالهاست) گفت برا چی؟ گفتم میخوام برم خونه مامی.گفت میبینی که این چند روزه خودمم خواب میمونم ولی اگه تو منو فردا سر وقت بیدار کنی هر کجا خواستی بری میرسونمت. خلاصه ما چندتا گوشی تنظیم کردیم که صبح ... ولی ....... از صدای زنگ بیدار میشدیم  امممما دوباره خواب بهمون غلبه میکردو.... . همسری بیدار شد و رفت .منم حاضر شدم و رفتم به سوی خونه مامی... ابجیم کله سحر ساعت ١٠ داشت توو حیاط اب بازی میکرد.عاشقه ابه.بهش قول داده بودم که تابستون یه روز میبرمش استخر....
31 خرداد 1391

داستان شماره دو

                                                                   داستان یک زندگی....   اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم...
30 خرداد 1391

عید مبعث بر تمام مسلمانان مبارک باد.

                                       ما مصطفی ندیدیم ، نام خوشش شنیدیم ، مهرش به دل گزیدیم .              صل علی محمد ،صلوات بر محمد....الله هم صل علی محمد و آل محمدو عجل فرجهم                  ...
29 خرداد 1391