واااااای.خسته شدم از غذاهای ....
![]()
اخ که دیگه دلم غذای پختنی نمیخواااااااد.![]()
![]()
![]()
![]()
پس حالا چی درست کنم ناهار؟
اهااااان.فنییدم.ابدوغ خیار.ولی همسری چی؟اون که اینو غذا نمیدونه.بازم باید بفکرم
اوووووم چی بپخم؟کوکو سبزی،اره خودشه
اینا فکرایی بودن که صبح حسابی ذهنمو مشغول کردن.جاتون خالی ظهر یه ابدوغی خوووردیم که بعدش از ضعف از حال رفتیم
.بعد که بیدار شدم
احساس گرسنگی شدیدی
داشتم.جاتون خالی بلال درست کردم ولی چون تینا بودم بهم نچسبید.(جای همسری خالی
بود)![]()
بعد یه دوش گرفتم
تا برم خونه مادر شوهرم.از مشهد اومده امروز.قربون امام رضا،مامان می گفت
خیلی شلوغ بود.راستی ما تو شهر خواهر امام رضا زندگی میکنیم.شهر زیارتی قم
گوشی داره میزنگه.همسریه.
چییییییییییی؟میگه واسه شام میخوایم بریم بیرون.هوووووووورااااااا.
دیگه لازم نیست کلی فکره شامو بکنم(با این یه ذره مغز)
میسیییی همسلی
زنگید داره میاد من برم اماده شم کم کم.فعلا باااااااااای

واااااای.خسته شدم از غذاهای ....
